تبليغاتX
آه ليلي!

آه ليلي!

ببخشید که کمی در ارائه این پست تعلل کردم!

امتحانات نهایی٬درسهای سایشی!

 

از سر پریده عشق٬حتی شوق دیدن هم...

پوسیده پرهای خیالاتم٬پریدن هم

دیگر نمی ارزد میان آسمانی که

حتی به لبهای زمین چرک دامن هم

با بوسه ی بی ارزشی٬دندان براقی!

یا شاید از آن بیشتر٬حتی مکیدن هم

پستانکی می خواهد از یک باور ساده

قلبی که می خشکد به جرم خنده دیدن هم

باید تنفر را بفهمد٬ آدمی را نیز

فهمیده...اما این امانت را کشیدن هم....

 

دیگر وجودم را مشمع می کنم با من

از ساز چوپان می گریزم از پریدن هم!

نوشته شده در جمعه 6 آذر1388ساعت 0:27 قبل از ظهر توسط جمال صالحی نیا| |

 

بیچاره بازیهای مردم را نمی فهمید

عشق قرون بیست و چندم را نمی فهمید

دیشب خودش آتش کشیده بر دلم٬حالا...!

معنای این اشک و ترحم را نمی فهمید

متن پیامک:مهدی آقا... ما... تفاهم...ن...

معنای"آقا" و "تفاهم" را نمی فهمید

چشمانش از نفت و غم و گریه لبالب شد

تبدیل آدمها به هیزم را نمی فهمید

حس کرده بود این آخری ها حال لیلا را

می گفت شاید کرده خود را گم!٬نمی فهمید!

گندم خور و  گندم پرست  و  گندم آلوده

تشویش های نان گندم را نمی فهمید!

کبر یت زد...گرمای آتش روح لیلا را...

می سوخت٬ اما قدر هیزم را نمی فهمید!

نوشته شده در جمعه 22 آبان1388ساعت 2:11 قبل از ظهر توسط جمال صالحی نیا| |

امشب زمین می رقصد امشب کهکشان جاریست

در جای جای  سینه ی من آسمان  جاریست

اینجا تو هستی٬ سایه های شحنه دیدندت!

شوق حضورت در نگاه  عابران  جاریست

دریای چشمانت چه آرام است و شورانگیز

در من نوا٬ماهور و شور و اصفهان جاریست

دزدان دریا  در  کمین اند  و  درون من

دلواپسی های هزاران دیده بان جاریست

امواج گیسو را پریشان  کن  در آغوشم

در پیچ زلفت روح آرام جهان  جاریست

با بودنت بگذار از این گرداب بگریزیم

باد موافق  در دهان بادبان جاریست

ما دل به دریا می زنیم  ومی رویم اما

در سینه هامان شوق ساحل همچنان جاریست 

نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت 10:22 بعد از ظهر توسط جمال صالحی نیا| |

 

باید برایت از زمین خویش بنویسم

از روزگار تلخ یک درویش بنویسم!

از من دوای درد خود را خواستی باید

در خرمن بی دردی ات آتیش بنویسم! 

این شاه رخ پوشانده در یک قلعه متروک

اسب خرد کو تا براش از کیش بنویسم

ما منتظر ماندیم و تاس بخت هی چرخید

دیگر خیالی نیست از یک شیش بنویسم

در این حلب آباد کهنه چشم تیزی کو

تا از شب وامانده ی تجریش بنویسم؟!

عمری نوشتند و سرودند از در ایمان

بگذار من هم عمری از تشویش بنویسم

ما را سرشتند از فلاکت در شبی برفی

تا صبح باید از شب و سختیش بنویسم!

نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعت 10:39 بعد از ظهر توسط جمال صالحی نیا| |

 

 یکبار  دیگر  عشق را در باورم  کشتم       

احساس خود را در گناه آخرم کشتم!

این اعترافی ساده از یک قتل خونین است 

باور کنید آقا من او را در سرم کشتم!

احساس من آبستن یک شور دیگر بود        

می خواستم او را به دنیا آورم کشتم!

می مشهدچشمان ساقی بودومن یک شب             

 آن  چشمه های خشک  را درساغرم کشتم!

پروانه ای از خاطراتش بال و پر می زد          

او را میان صفحه های دفترم کشتم!

تاریخ تکرار  مکرر هاست  اما  من             

معشوقه ام را پیش پای مادرم کشتم!

قاضی نوشت -اعدام- و من با فکر مسمومم

خود  را  برای  تکه های  دیگرم کشتم! 

نوشته شده در سه شنبه 14 مهر1388ساعت 10:11 بعد از ظهر توسط جمال صالحی نیا| |

خسته شده ام٬خسته

از این همه "هیچ" پرسروصدا

خسته از این همه دیوار

                (نه اینکه بهانه ی شعرم باشد

                           به راستی دیوارها آزارم می دهند)

 

از این همه سکوت

         

             بی آنکه گوشهایم را گرفته باشم

 

تاریکی چشمهایم را می زند

                     بی آنکه میلی به سیاهی در من باشد...

گاهی که هوای سرودن به سرم می زند دلگیر می شوم

وگاهی که دلم برای چیزی می تپد سرم درد عقلانیت می گیرد!

وقتی باید بروم اسیر دغدغه های ماندن بی جا می شوم

وآنگاه که موسم ماندن است دستانی قوی و بیرحم مرا به ناکجا می کشانند

دیگر حوصله ی حوصله را هم ندارم!

شراره های شرارتم امیدوارم نمی کنند!

کودک بود دلم٬ اما حالا دیگر زودرنج و ناشکیب شده

همه اسباب بازی هایش رنگ کهنگی گرفته اند

نمی شود گولش زد!

نمی شود قالش گذاشت!

نمی شود مجبورش کرد

بازیچه هایش را دوست ندارد اما دلش هم نمی خواهد "بازیچه" شود!

هر چه باشد او هنوز هم کودک است!

دست های پیر و پینه بسته ی مرگ را دوست نمی دارد٬چرا که ایمان رخنه ناپذیری به "نمی دانم ها"یش دارد!

نمی شود مجبورش کرد اما...

 باید بروم

             با او

                    بی او

                                     و یا به دنیای کودکانه تنهایی هایش...

نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 4:20 بعد از ظهر توسط جمال صالحی نیا| |

برای روز تولد بهترین دوست زندگیم که از او بسیار آموختم:

میان چشم های مست مستت عالمی رقصید

چه حوا گونه در پردیس دستت آدمی رقصید!

شبی که از میان غنچه های سبز روییدی

دل پروانه ای هم در  خیال شبنمی رقصید!

میان لشکر گل ها سرود شور بر پا بود

تو چون شهزاده از در آمدی تا پرچمی رقصید.

وزیدی نرم، آرام ومتین و مهربان با من

میان بوته زار فکر،حس مبهمی رقصید!

غم از دنیای من می رفت ،وقتی بازمی گشتی

برای آمدن هایت تمام کوچه می رقصید...

کویر سینه می سوزد هنوز از حسرت روزی

که ابر چشمهایم بر فرازش نم نمی رقصید!

چه ساز بی نظیری باز زد امشب خیال تو

که در این ازدحام غم دلم با آن کمی رقصید!

نوشته شده در شنبه 10 مرداد1388ساعت 2:8 بعد از ظهر توسط جمال صالحی نیا| |

برای کوچ غمگین ونابهنگام عمویم: 

خوب دیدم دیشب از دیوار کوتاه بهشت

یک نفر معنای غم را با تبسم می نوشت!

یک نفر از سربلندی٬ روسفید و شاد بود

رفته بود از بند دنیا ٬عارف و آزاد  بود

داشت در آیینه ها شعر توکل می سرود

قطعه ی بی وزن تحمیل و تحمل می سرود

داشت می گفت از شبی که خانه هامان سرد بود

پنجره تعریف غوغا  و  غریو  و درد  بود...

داشت می گفت از صبوری٬مرد بودن٬از غرور

از گذشتن یا شکستن٬ از اقامت یا عبور

                     ..........

دیشب از دیوارهای خانه مان غم می چکید

از شکاف چشم من یک درد مبهم می چکید

دیشب آری بهت سنگینی به روی ماه بود

روی چشمم هاله ی سردی از اشک وآه بود

یک نفر در خاطرم از خاطراتش حرف زد

آدم و عرش خدا٬ از ارتباطش حرف زد

چشم هایش عاشقی را سخت باور داشتند

حرف هایش رنگ و بوی شهر دیگر داشتند

                    .........

حرف دارم ٬گریه اما طاقتم را طاق کرد

درد دوری٬درد را قسمت به ما انفاق کرد!

باید اینجا غنچه ی یاد تو را پرپر کنیم...

باید آری کوچ یک آلاله را باور کنیم!

خاک باید بستر یک سینه ی سنگین شود

یک گلستان برد با خود بلکه عطر آگین شود!

زنده مانی های ما را یک شب او تفسیر کرد

مرگ را با خنده های آخرش تحقیر کرد...

رفت تا باقی بماند در صف مردان مرد

غربت یک مرد را  این گونه او تصویر کرد

                      .........

بعد کوچش فکر کردم کاش عاقل می شدیم!

کاش قدری فارغ از دنیای باطل می شدیم

کاش قبل از آنکه چشمی از فراغی تر شود

قبل از آنکه قصه ی کوچ کسی باور شود...

قبل از آنکه غربت آیینه ای را بشکنیم

یا دل بی ادعا و کینه ای را بشکنیم...

از سراشیب سقوط زندگی خارج شویم

بنده ی دنیا شدیم! از بندگی خارج شویم

چشم ها و گوش هامان را نگیریم از کسی

گرمی آغوش هامان را نگیریم از کسی...

از غم ودرد برادرهای خود هم تب کنیم

روز را با فکر درد دردمندان شب کنیم...

خواب دیشب قصه ی درد و غم وتاثیر بود

مثل کوچ یک پرستو در افق دلگیر بود...

شانه ام از گرمی دست کسی محروم شد

طفل دیدار من واو تا ابد محکوم شد...

رفت تا یک بار دیگر کوچ را باور کنیم

غنچه ای از خاطراتش در گلو پرپر کنیم...

نوشته شده در یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 7:1 بعد از ظهر توسط جمال صالحی نیا| |

 

مسیح آیین در آن شب٬مریمی آرام و ساکت رفت

شدم تنها٬غریب عالمی٬ آرام  و  ساکت رفت...

برایش قصه گفتم٬ شعر خواندم٬ آرزو کردم

برایش گفتم از عشقم کمی٬آرام و ساکت رفت

به پایش گریه کردم٬ سربه خاک سرد ساییدم

ولی بی هیچ احساس غمی٬آرام و ساکت رفت

هزار آیه٬دلیل٬اما و استدلال و صد پرسش

بدون هیچ حرف محکمی٬آرام وساکت رفت

من اورا چون فرشته می پرستیدم اگر می ماند

پرش را بست مثل آدمی٬آرام و ساکت رفت

سحر با گرمی خورشید او از شهر من کوچید!

شب دیوانه وار و مبهمی٬آرام و ساکت رفت

نگاهش سینه ام را سوخت٬قلبم داشت می پوسید

که پشت اشکهای شبنمی٬آرام و ساکت رفت

من دیوانه غرق خلسه ی سیگار!بودم٬او

کنار جاده ی پر ماتمی٬آرام و ساکت رفت

نمی فهمید من دیوانه ام٬مستم٬جگر خونم

نمی فهمید حتما!چون کمی آرام و ساکت رفت...

نوشته شده در پنجشنبه 17 اردیبهشت1388ساعت 7:8 بعد از ظهر توسط جمال صالحی نیا| |

 شب...

      خشن و حزن آلوده..

              گسترده بر پهنه ی  آرمیده دنیایی  از سفاهت!...

غم...

      مواج و بی مقدار٬ جاری در تنگی چشم هایی نم...

                               سکوت صدایی بم...

              تصویر غریبگی های یکی٬ در آینه ای مبهم...

 هجوم بی امان خیال

                                   عشق!

                                                                ترس...

 و منطقی منفور وچندش آور!...

               سوالی بی پاسخ برپیشانی پریشانی ها...

و حالااشک های سرازیری

که معصومانه

 نجوا

می کنند:

 .

   .

     .

آه لیلی!...

 

نوشته شده در پنجشنبه 17 اردیبهشت1388ساعت 0:35 قبل از ظهر توسط جمال صالحی نیا| |

Design By : Night Melody